میان ماندن و رفتن
تو را انتخاب می کنم
و تو
کوچ سرد ایلی
در واپسین ثانیه های تابستانی بغ کرده
با میوه هایی کال
این رود نارس
در جایی
(شاید بستر هم آغوشی کوه با خورشید)
به ردپاهایت خواهد رسید
آواز بخوان
کولی وار برقص
و بر هر شاخه درخت ردي بگذار
من جايي، ميان ازدحام راه ها گم شده ام
+ نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 23:28  توسط حسين مجرد
|
میشه خیلی راحت خیلی چیزها رو ندید. یعنی ...
شمیم نگاهت
و هر آنچه را که بشود به تو ربط داد ،دوست دارم.
نه آنکه زود بیایی و بروی
و نه آنقدر دیر که خوابم ببرد
و راستی زیر باران چقدر
قدم زدن که نه
خندیدن می چسبد
و کودکانه خندیدن چقدر زیبایت می کند.
دامنت را تکانده ای
و آسمان ابری شده است.
انگشتانت را بخیسان
و روی پیشانیم نگذار
هذیان گفتن را دوست دارم.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 0:21  توسط حسين مجرد
|